تاريخ : یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت: 19:35
تاريخ : یکشنبه ششم بهمن 1387 ساعت: 18:55
سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهتنگاه خسته ات دنیا را نشانم می داد
و دست های چروکیده ات معنی عشق را می داد
با نامت ماه آسمان می گرید
و کوه را وادار به تعظیم می شود
نردبان محیت را با تو پیمودم
و به عرش عشق رسیدم
عشقی که از آن توست
و به روح پاکت پیش کش می کنم.
تو مرحم درد های منی
و آشیانه خوابهای کوچکم
کاش می توانستم زمان را متوقف سازم جون روزهای تنهایی بی تو دارد زیاد میشود.
خدایا...!
حتی لحظه ای در ثانیه هایم
نگاه مادر را بر من برگردان.
اما حیف ...!
تاريخ : پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت: 18:52
چشمهايم را گرفت و با نگاهی شاد رفت
همسفر ، با قاصدكها در صدای باد رفت
از حضورم ياد شيرينی گرفت و در سكوت
با نگاهی بيستون ، بی قصه فرهاد رفت
بی تعلق ، بی حضور خاطراتش با كسی
فارغ از دستان سرد شاعری آزاد رفت
اين منم ، تنها نشسته بر زمين بی غزل
دختری كه عاقبت در بی كسی از ياد رفت
"نيلوفر امانت چی"
تاريخ : پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت: 18:48
دریا را دوست دارم،چون گاهی وقتها میتوانم ساعتها به موجهای آرام سکوتش خیره شوم.
تاريخ : چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت: 9:54
من لحظه را می نویسم
که لحظه نیست
همیشگی ست
که چون ستاره ای سو سو می زند...
می گریزم از تنهایی خود
و خود به سوی بی نشانی می روم...
من ولی حتی تو را ندارم
تاريخ : چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت: 9:14
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد مي کنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، مي توني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد وگذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين مي کوبيد، خرخر مي کرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاواز مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک مي شد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
فرصت ها در زندگی مثل همین گاوها هستند.
در مواجهه با آنها نباید تردید و آسایش طلبی کرد
تاريخ : دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت: 17:25
پا که از خونه بیرون میذارم گلوله های سفید ریزی رو میبینم که آروم آروم به سمتم میان... ـ داره برف میاد؟... به آسمون نگاه می کنم و منتظرم تا بیشتر بشن.. بدون اینکه بدونم چرا اشکام راه میافتن... با آهنگی که توی گوشم تکرار میشه می خونم و به روبرو نگاه میکنم.... و به این فکر میکنم که این روزا چمه.... انگار بی دلیل منتظرم ... انگار بی غم غمگینم... و دلم بیشتر از همه روزهای زندگیم گرفته.... حتی از اون روزایی که پر بودم از اضطراب و غصه بیشتر گرفته... انقدر گرفته که هر چقدرم برف و بارون بیاد خالی نمیشه... به این فکر می کنم که شاید آخرین زمستون باشه تا شاید این فکر کمکم کنه زندگی کنم... اما بیشتر دلم میگیره... این روزا با همه روزای زندگیم فرق میکنه... خالیم... خالیه خالی... و انگار نمی خوام اینو بفهمم که نباید بیشتر از اینا از این لحظه ها توقع داشت.... نمی خوام بفهمم که این روزا اینجوریه با این خیالاتم هیچ تغییری نمی کنه....
تاريخ : دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت: 16:56
گاهي يادش بخير مي گويم براي تمام نديده هايم..
و گاهي مي خندم به كوله بارم
و گاهي افسوسي كوتاه
و گاهي كابوسي در خواب
و گاهي سکوت صدايم
و گاهي ترديد...
و گاهي ترس.
و گاهي چشمانم را پر مي كنم از صداي تو..حرفهاي تو..
و گاهي بي تفاوت به تو...به همه ...
و گاهي خسته..از تمام راه رفتن ها ..گريه ها..خنده ها...
و گاهي خنده به روي تمام آرزوها ....
و گاهي به آرامي دود شدن..به آرامي فروريختن...
و گاهي داتنگ..
و گاهي مغرور..
و گاهي خواهان نبودن..
و گاهي لعنت به من.
و گاهي آرام خوابيدن.
و گاهي تكرار تكرار تكرار...
و این است همه زندگی من
پر از گاه گاه های متوالی و تمام نشدنی
تاريخ : شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت: 18:21
این دل من هم، چه چیزها که نمیخواهد!
هفته ی قبل، دلش یک آسمان پرستاره میخواست.
چند روز پیش، هوای یک کوه بلند کرده بود، تا از آن بالا، صدای خدا را بهتر بشنود.
دیروز صبح؛ سراغ باران را میگرفت.
و امروز؛
تو را میخواهد...
آهـای همیشه و هنوز ِ قلبم ! تو را ...
بیشتر از دیروزها .... و حتما کمتر از فردا ...
تاريخ : دوشنبه نهم دی 1387 ساعت: 12:7